مرتضى راوندى
97
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
بود و خارجيان و بردگان را مستثنى ساخته بود ، آيين جديد شرقى ، تمام مردان و زنان را از بيگانه و غلام و آزاد مىپذيرفت و نويد زندگى جاويد را به همه يكسان مىداد . . . تصويرى كه « تئوفراستوس » از مرد خرافى مىكشد نشان مىدهد تا چه حد قشر فرهنگ حتى در مركز تمدن و فرهنگ نازك بود . شمارهء 7 مقدس بود ! هفت سياره ، هفت روز هفته ، هفت عجايب ، هفت عصر زندگى بشر ، هفت آسمان ، هفت در دوزخ ، همه از اين قبيل است . . . مردم بى چونوچرا مىپذيرفتند كه ستارگان خدايانى هستند كه جزئيات سرنوشت مردم و دولتها و شخصيتها و حتى افكار را تعيين مىكنند . . . زندگى آنكه زير مشترى است ، شاد و آنكه زير زحل است شوم مىباشد . حتى كليميها كه كمتر از ديگران خرافى بودند با اين جمله تعارف مىكردند : « انشاء اللّه ستارهات ميمون باشد » « 198 » ريشهء عميق عقايد خرافى سبب گرديد كه جمعى از متفكران يونانى به جنگ با عقايد غير علمى برخيزند ؛ اپيكور گفت : . . . هدف فلسفه آزاد كردن بشر از ترس ، بخصوص از خدايان است . اپيكور از مذاهب بيزار بود زيرا به عقيدهء او مذهب در جهل پيش مىرود و آن را ترويج مىكند و زندگى را از وحشت جاسوسان آسمانى و خشم و غضب بيرحمانه و مكافاتهاى بىانتها تيره و تار مىسازد . . . دنيا را نه خدايان ساختهاند و نه رهبرى آن با ايشان است . . . ما نمىتوانيم از ماوراء حواس چيزى بفهميم . عقل بايد خود را با تجربهء حواس راضى كند و تجربيات را بعنوان حقايق بپذيرد . تمام مسائلى كه لاك و لايب نيتز در دو هزار سال بعد مطرح كردهاند در اين جمله حل مىشود : اگر دانش از حواس حاصل نمىشود پس از كجا مىآيد ؟ « 199 » به اين ترتيب اندكاندك مردم از قيد معتقدات قديم آزاد شدند و انقلاب فكرى كه از قرنها قبل از ميلاد مسيح آغاز شده بود ، بتدريج آثار آن ظاهر شد . چنان كه ديديم هيأت اجتماعيهء قديم مبتنى بر مذهبى كهن بود و هرخدايى را منحصرا حامى خانواده يا مدينهاى مىشمرد . حقوق آدميان نيز از مذهب ناشى مىشد چنان كه حق تملك و حق وراثت و طرح دعاوى بهجاى آنكه بر اصل عدل و انصاف متكى باشد ، براساس معتقدات مذهبى استوار بود . حكومت پدر در خانواده و حكومت شاه يا حاكم در مدينه از مذهب پديد مىآمد . وطنپرستى از جملهء عبادات ، و تبعيد چون تكفير بود . آزادى فردى مفهومى نداشت . هركس ناگزير بود بر بيگانگان به ديدهء دشمن بنگرد . وضع شهرهاى يونان و ايتاليا در قرون اوليهء تاريخ چنين بود ولى اين اوضاع و احوال ، چنان كه گفتيم ، با تغيير زيربناى اجتماع و تكامل وسايل توليدى و افزايش محصولات صنعتى و كشاورزى دگرگون گرديد . معتقدات اجتماعى و مذهبى مردم با تغيير اوضاع اقتصادى و ظهور متفكرين و فلاسفه رو به تغيير نهاد و مردم از اسارت دين كهن رهايى يافتند . با ظهور مسيحيت بار ديگر معتقدات مذهبى بر افكار بشر مستولى شد ولى دين مسيح بمراتب از اديان كهن مترقىتر بود . عيسى به اصحاب خويش مىگفت برويد و جهانيان را به راه راست هدايت كنيد . بنابراين ، اين دين بر خلاف اديان قديم ، خانوادگى و
--> ( 198 ) . تاريخ تمدن ، ( كتاب دوم - بخش سوم ) ، پيشين ، ص 148 . ( 199 ) . همان ، ص 155 و 256 .